دوستم داشته باش دوستم داشته باش
بادها دلتنگند
دست ها بیهوده
چشم ها بی رنگن دوستم داشته باش
شهرها میلرزند برگه ها میسوزند
بازشو تا پرواز سبز باش چون آواز
آشتی کن با رنگ عشق بازی با ساز
دوستم داشته باش عطر ها در راهند
دوستم دارم ها آه چه کوتاهند
دوستت خواهم داشت بیشتر از باران
دوستت خواهم داشت گرم تر از لبخند داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت شاد تر خواهم شد ناب تر روشن تر بارور خواهم شد
دوستم داشته باش عطر ها در راهند
دوستم دارم ها آه چه کوتاهند
سلام به همه ي كامران و هومني هاي گل
من سهيلام عزيزاي من
راستش اول از همه يه معذرت خواهي خيلي بزرگ به تموم شما گلا بدهكارم ببخشيد كه اين آپ اينهمه طول كشيد ولي به خدا اصلا وقت نداشتيم هم من هم مهسا خواهرم واقعا شرمنده يه عالمه كار ريخته بود سرمون مام حيرمون كه به كدوم برسيم
حالا ميرسيم به نظراي قشنگتون شرمنده اين دفعه نرسيدم جواب نظراتون و تك تك بنويسم و فقط تو اين آپ به نوشتن اسماتون اكتفا كردم اميدوارم ببخشيد ما رو و حتما آپ بعدي جبران ميكنيم حالا ميريم سر اسماي قشنگتون :
از هدي عزيز دوست خوب ما و گلم خيلي ممنونم مرسي عزيزم
نگين ، مهديه پاييزي ، بهاره و شيماي عزيز، مونا، شهرزاد مريم، مهسا (ك)،طناز،مينا،حديث،مهسا،رويا ،پگاه،نيلوفر19
تارا،فرزانه،آليسا،مهسان(ديونه ي هومن)،سعيد،،نازلي،صباسحر،شب نويس،nillofar ،ژينوس وحنانه ،پريسا،حديث،سونيا
آرمان،آرزو،الهام عاشق هومي ،مهتاب عاشق هومن،پريسا(زم)مهسا ،وفا،متين،پروين،شادي ،فاطمه،ستاره و زهرا و عابد عزيز
از همتون ممنونم تك تكتون دوس دارم و برام عزيزين اميدوارم هميشه همتون خوشحال و خوشبخت باشين بازم مرسي از تك تك دوستاي گلم خب حالا بريم سر kh story خودمون:
مهسا تو فکر فرو رفت و من از صمیم قلب آرزو می کردم اوضا درست پیش بره
به آیلین زنگ زدم و خبر دادم که از نگرانی در بیاد مشغوله حرف زدن با مهسا بودم که سرو کله اش پیدا شد ، با یه شور و شوقه خیلی زیاد که هم به خاطر دیشب بود و هم بهتر شدنه حاله مهسا آیلین:سلام سلام...چطوری مهسا جونم خوبی؟وااااای اگه بدونی دیشب ما چی کشیدیم! مهسا لبخندی زد وبی مقدمه گفت :کامران وهومن خوبن؟ آیلین:آخیییی!دیوونه ای تو!آره اونام خوبن . میوهایی که با خودش آورده بود و روی میز گذاشت و بعد گفت:اِاِاِ این گله ماله کیه؟ منو باش فکر کردم اولین نفرم که اومدم ملاقات! من:یعنی تو نمی دونی ماله کیه؟ - من؟از کجا باید بدونم؟راااااااستی یه چیزه مهم!پاشید....پاشید یکم به سر و وضعتون برسید که کامران و هومنم دارن می یان اینجا. مهسا:جدی؟یعنی می یان ملاقاته من؟ - اره دیگه!آخه به من گفته بودن اگه خبری شده بهشون بگم منم وقتی فهمیدم بهوش اومدی به اونا خبر دادم . حرفای آیلین تموم شده بود ولی مهسا هنوز بهش خیره بود و لبخنده رو لبش هر لحظه پر رنگ تر می شد خیلی وقت بود این طوری ندیده بودمش دستمو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم: کجایی؟ خوشحالی رو از تک تکه اجزای صورتش می شد خوند آیلین که غش کرده بود از خنده آیلین:مهسا خل شدی؟چرا با خودت می خندی؟ خیلی سعی کرد خودشو کنترل کنه ولی انگار اصلا نمی تونست یکم خنده شو جمع و جو کرد و گفت:اوضای ریخت و قیافم خیلی بده نه؟ آیلین:حالا به دل نگیریااااااا ولی خیلــــــــــی!آخه تو با خودت چی کار کردی دیوونه؟ مهسا:تقصیره من نیست که !به هومن بگو انقد این دیوونه شو اذیت نکنه! آیلین:خب حالا ! بدویین دیگه الان می یاناااا من:حالا یه زنگ بهشون بزن ببین کجان . همون موقعه آیلین با کامران تماس گرفت و بعد از یه صبحته خیلی کوتاه باهاش گوشی رو قطع کرد آیلین:خسته نباشین!دیگه رسیدن ، الان جلو دره بیمارستانن! منو مهسا:نـــــــــــــــــــــــــه! آیلین:حالا اشکالی نداره دیگه خودشون درک می کنن ، بیمارستانه تالار که نیست! مهسا:نخیرم،می دونی من چند وقته ندیدمشون؟بعد از این همه وقت با این ریخت و قیافه؟ آیلین:مهسا جان اینجا بیمارستانه توام مریضی کسی توقع نداره موهات شینیون باشه که!
همین طور که مهسا و آیلین باهم حرف می زندن ،البته حرف که نه به قوله خودمون کل کل می کردن کنار پنجره رفتم و از پشت شیشه نگاهی به حیاط بیمارستان انداختم ، کامران و هومن گفته بودن جلوی در بیمارستانن ، داشتم دنبالشون می گشتم که یدفعه چشمم به دوتا فرشته خورد که وسط حیاط ایستاده بودن بی اختیار جیغه بلندی کشیدم که باعث شد مهسا و آیلین حرفاشونو قطع کنن و به طرفه من برگردن ، نگاهی به سرتاپای خودم انداختم....نمی دونم کی قراره این دیوونه بازیامو تموم کنم....ولی هیچ وقت کنترلش دسته خودم نبود هنوزم وقتی به لحظه ی دیدنش می رسیدم یه حسه محال کنار شور و شوقم قرار می گرفت همون حسی که سالها توی ایران مثل غباری جلوی رویاهامو گرفته بود ، ترسه ندیدنش! با این که حالا چند باری با اون بودن رو تجربه کرده بودم ولی وقتی قرار بود ببینمش بازم برام می شد همون کامرانه دست نیافتی!همونی که دیدنش فقط برای چند لحظه بزرگترین و دورترین آرزوی زندگیم بود....ولی حالا دیگه اوضا فرق کرده ، نگاش کن!مگه باهات چقد فاصله داره.....اینا رو تو ذهنم مرور می کردم ولی مگه می شد؟تازه فهمیده بودم ربطی به فاصله و هیچ چیزه دیگه ای نداره که اون برام عادی نمی شه!
آیلین اومد کنار ایستاد و به اونا خیره شد . من :آیلین نگاشون کن!ببین چه ناز شدن!آخـــی ، الاهی قربونه هر دوتاتون برم . بدون اینکه اجازه ی حرف زدن به کسی بدم پشت سر هم قربون صدقشون می رفتم وقتی نگاش می کردم...فقط می تونم بگم دلم ضعف می رفت ، آره !فقط همین .
من:آیلین این لباساشونو تازه خریدن؟تا حالا تنشون ندیده بودم! آیلین : آره چند روز پیش باهم رفته بودن خرید . اینو که گفت مهسا از اون پشت داد زد:آخـــــــی سهیلا فکر کن!کامران و هومن دوتایی برن خرید....فداشون بشم الهي! آیلین با حالتی که انگار داره دوتا دیوونه رو نگا می کنه بهمون زل زده بود
من:آیلین این کته خیلی به کامران می یاد خیلی خوشگل شده آیلین:آره خیلی ، منم بهش گفتم. یکم با حسرت به آیلین نگا کردم و گفتم: خوش به حالت! آیلین:چرا؟ من : آخه من نمی تونم بهش بگم راستی مهسا هومن موهاشو خیلی خوشگل درست کرده . مهسا که دیگه نمی تونست طاقت بیاره با حالته خیلی ناراحت گفت:پس من چی؟خب منم می خوام ببینم! من :آخـــــــــی قربونه خواهرم بشم ، اشکالی نداره من برات تعریف می کنم ، هومن موهاشو... با مِن و مِن یکم مکث کردم و بعد ادامه دادم:همون طوری که خیلی بهش می یاد دیگه! – بله.خیلی ممنون که انقد دقیق توصیف کردی،خب همه ی مدل موهای هومن بهش می یاد! –نه !اون که خیلی بیشتر از همه بهش می یاد ، همون طوری که می ده عقبی . – اهااااا اون مدلی!آخــــــــــــــی هومن جونم ترو خدا بیا بالا ببینمت دیگه!
تو همین بین پرستار برای چک کردنه سرم و حاله مهسا و این طور چیزا وارده اتاق شد و بعد از چندتا سوال که از مهسا پرسید بیرون رفت منتظر بودم کاملا بره تا دوباره کنار پنجره برگردم هنوز درو کامل نبسته بود که این بار کامران بازش کرد با چندتا کیسه آب میوه و این طور چیزا که دستش بود وارده اتاق شد با همون دست داد و سلام کرد –سلام مهسا خانوم ،خیلی خوشحالم که حالت بهتر شد، الان خوبی؟- سلام ، ممنون خیلی خوبم خیلی زیاد! مهسا این جمله رو با شور و شوقه خیلی زیادی گفت در حالی که همش چشمش به در بود و منتظر اومدن هومن! انقدر به این کار ادامه داد که کامران با تعجب برگشت و نگاهی به پشته سرش انداخت ، ما همه منتظر هومن بودیم ولی کامران اصلا حرفی ازش نمی زد ، مهسا با ناامیدی نگاهی به من انداخت سوالی که با چشماش داد می زد و از کامران پرسیدم:پس هومن کجاست؟نیومده؟ کامران که معلوم بود اصلا دلش نمی خواد جواب بده گفت:خیلی دلش می خواست بیاد ولی .... یه کاری براش پیش اومد....دیگه نتونست. بی اختیار نگاهم به طرف مهسا کشیده شد دیگه از اون شور و شوق خبری نبود مات و مبهوت به کامران نگاه می کرد . کامران لبه ی تخته مهسا نشسته بود منم دقیقا برابرش اون طرفه تخت نشسته بود کامران دستشو پشت من گذاشت یه لحظه حس کردم پشتم داغ شد انگار.... گفت :مهسا قدر خواهرتو بدون ، فقط می تونم بگم خیلی دوست داره خیلی زیاد! مهسا که تو حال و هوای خودش بود لبخندی زد و نگاهش روی من موند طاقته چشم دوختن به چشمای پر از غصه شو نداشتم سرمو پایین انداختم ، کامران یا متوجه حال و روز ما شده بود یا به خاطر هومن که بیرون منتظرش بود خیلی زود خداحافظی کرد و رفت . موقع رفتنش کناره پنجره رفتم و نگاش می کردم سرمو به شیشه چسبوندم، چقدر این اوضا کلافم کرده بود، این همه تلاش این همه بدبختی این همه ... واقعا اینا بی جواب بودن؟!اصلا ما اینجا چی کار می کردیم!مگه غیر از این بود که مسیره زندگیمونو فقط واسه اونا عوض کردیم و سر از اینجا در آوردیم!...بعضی وقتا به سرم می زد همه چی رو بهش بگم...چیزی که خیلی غذابم می داد این بود که می یاد و میره بدون اینکه بدونه چقد برام عزیزه!.....ولی بازم تنها جمله ی تو سرم می اومد همین بود : فدای ســــــــــــــــرت!
به طرفه مهسا برگشتم سرشو کرده بود زیر پتو و آروم گریه می کرد نگاهی به آیلین انداختم شونه هاشو بالا انداخت و زیر لب گفت:آخه چی بگیم؟ تا خواستم دهن باز کنم مهسا با صدای بلند داد زد:نمی خوام چیزی بشنوم!- آخه... – سهیلا آخه چی؟می خوای دلداری بدی نه؟ من که داشتم عادت می کردم چرا بی خودی امیدوارم می کنی؟خودتم می دونستی اون عوض نشده پس چرا اونارو گفتی؟ - مهسا من ....من به خدا دروغ نگفتم!- سهیلا من نمی گم دروغ گفتی فقط.... صداشو خیلی پایین تر اورد و ادامه داد:فقط اگه یه نفر خوش خیال تر از من تو این دنیا باشه تویی! جلو رفتم و اونو تو بغلم گرفتم من: ترو خدا ببخشید ، من...نمی دونم چرا یه لحظه فک کردم همه چی درست شد! به خدا هنوزم نفهمیدم چرا دیشب اونطوری بود و امروز حتی نیومد یه سر بزنه! – دلیلش خیلی ساده بود خیلی ساده تر از اون فکرایی که منو و تو کردیم....سهیلا اون فقط دلش به حاله من سوخت همین!هر کسی قیافه ی منو ببینه می فهمه چقد درمونده و بدبختم حتما اونم واسه همین دلش به حالم سوخته بود مثل شبه کنسرت ، یادته؟ من هیچ حرفی بهش نزدم هیچی!ولی وقتی قیافه مو دید و اینکه که چه طوری دارم نگاش می کنم دلش واسم سوخت و خودش با ناراحتی اومد جلو....احتمالا ناراحتیه دیشبش هم واسه همین بوده......یا شایدم عذاب وجدان!شاید یکی بهش گفته حال و روزه بده من واسه اونه........اَاَاَاَاَاَه......نمی دونم.....فقط می دونم هیچی عوض نشده هیچی!
مهسا از بیمارستان مرخص شد تنها سفارش دکترش به من این بود که مراقبش باش! اون مدت خیلی ضعیف شده بود منم سعی می کردم همین کارو بکنم .از اون دوران چیزی نمی گم چون تمامه روزاش تکراری بود ، دقیقا مثل هم فقط تاریخشون عوض می شد! تو اون مدت هیچ اتفاقه خاصی واسه ما نیوفتاد تا اینکه یه روز بعد از ظهر تلفن خونه زنگ خورد ساعت طرفای دو و نیم سه بود نگاهی به شماره ای روی تلفن افتاده بود انداختم با کمال تعجب از ایران بود!....آخه الان که اونجا نصفه شبه!....یدفعه هول ورم داشت....نکنه چیزی شده!....- بله . صدای مامان که با گریه قاطی شده بود از پشته خط می اومد که می گفت:الو...سهیلا...عزیزم تویی؟ - آره مامان منم...چرا گریه می کنی؟مامان چی شده؟- هیچی عزیزم...شما خوبین؟ - آره مامان ما خوبیم....ترو خدا بگو چی شده ! دارم دیوونه می شم مامان . مهسا که از طرز حرف زدنه من ترسیده بود کنارم اومدم و با نگرانی می پرسید: مگه چی شده؟سهیلا ترو خدا مامان چی می گه ؟ -مامان یه دقیقه گریه نکن!چی شده؟- هیچی عزیزم... یه خوابه خیلی بدی دیدم نگرانتون شدم هر کاری کردم نتونستم تا صبح صبر کنم بعد زنگ بزنم!- وای مامان!یعنی فقط واسه یه خواب داری این طوری گریه می کنی؟ با این حرفه من گریه ی مامان بیشتر شد و گفت:سهیلا نمی دونی چقد جاتون اینجا خالیه! من که دارم می میرم....هم دلم براتون تنگ شده هم براتون شور می زنه... – مامان جونم خدا نکنه...خب ماام دلمون برات تنگ شده . مامان که انگار دلش خیلی پر بود بدون ابنکه به من اجازه ی حرف زدن بده شروع کرد: –از وقتی شما دوتا رفتین خونه خیلی سوت و کوره ، بدری رو که فرستادیم شهر خودشون من و باباتم فقط صبح تا شب می شینیم از شما حرف می زنیم......از اون موقعه ها که پیشه خودمون بودین....من که هر جا رو نگا می کنم شما دوتا رو می بینم صداتون همش تو گوشمه.... هر موقعه که زنگ می زنم جلو خودمو می گیرم که شما نفهمین ناراحتم ولی بعدش که قطع می کنم می شینم گریه می کنم... منم گریم گرفته بود....انگار دلم بیشتر از همیشه براشون تنگ شده بود....احساسه گناه می کردم ، واقعا اونا چقد بدون ما تنها بودن ولی منو مهسا بعضی وقتا انقد درگیره کارای خودمون بودیم که اصلا یادمون می رفت یه زنگ بهشون بزنیم . من:مامان جونم خب ما نمی تونیم بیایم شما که می تونین! چرا با بابا یه مدتی نمی یاین اینجا پیشه ما باشین؟ - آره خودمم تو فکره همینم ، ببینم می تونم باباتو راضی کنم یا نه!مامان بعد از اینکه یکم با مهسا هم حرف زد و هر دوتامونو به گریه انداخت گوشی رو قطع کرد
اون هفته منو مهسا خیلی سرمون شلوغ بود و کار داشتیم بیشتر روزا تا غروب کلاس داشتیم و چون نزدیک کیریسمس بود خاله هم کارش خیلی زیاد بود و ما مجبور بودیم آرایشگاه هم بریم. شبا تقریبا ساعت 9 و 10 شب بود که برمی گشتیم خونه از خستگی حتی نایی برای عوض کردنه لباسامونم نداشتیم ولی بدتر از همه این بود که کناره خستگی از درس و آرایشگاه و مواظبت از مهسا و همه ی چیزای دیگه به خاطر کار زیاد کامران و هومن هر روز فاصله ی ما از اونا بیشتر می شد بازم تو اون مدت ندیدیمشون فقط بعضی وقتا خبره کنسرتاشون به گوشمون می رسید . تو همین بین مامان زنگ زد و گفت واسه دو روزه دیگه بلیط گرفتن که بیان پیشه ما ، تو اون وضعیته ما شاید این بهترین خبری بود که می تونستیم بشنویم چقد دلم می خواست زودتر مامانو ببینم ، بغلش کنم و انقد گریه کنم تا همه ی سختیای این مدتو یادم بره....
از صبح همون روز منو مهسا شروع کردیم به سروسامون دادن به وضعه خونه و خودمونو...
از اون جایی که مامان خیلی رو وسایل خونه حساس بود دلمون می خواست وقتی وارد خونمون می شه همه چیز دقیقا اون طوری باشه که اون دوست داره و می پسنده این طوری شد که فکر کردیم یه خرید اساسی واسه خونه لازمه! مامان وسایله تزئئنی رو خیلی دوست داشت خیلی زیاد! ولی تو خونه ی ما زیاد خبری از این چیزا نبود یا هیچ وقت فرصت نمی شد بریم و یکم از این جور خریدا کنیم به هر حال باید تا اومدنه اونا این کارو می کردیم البته قبل از هر چیز کاری که از همه مهم تر بود رو باید انجام می دادیم.....
نگاهی به مهسا انداختم از طرز نگاه کردنم فهمید چی ازش می خوام با ناراحتی گفت:حالا نمی شه... – خودت می دونی که نمی شه! – آره می دونم...ولی حالا نمی شه همون روزی که می خوان بیان این کارو بکنیم ؟! – نه عزیزم....اون طوری عجله ای می شه اونوقت می ترسم.... – آره آره می دونم ، باشه الان می رم. هر دومون به اتاقامون رفتیم ، نگاهی به پسترای روی دیوار انداختم!تا می تونستم این کارو انجام دادم چون می دونستم تا چند دقیقه ی دیگه هیچ خبری ازشون نیست ! به طرف اولین پستر رفتم، به آرومی از دیوار جداش کردم و بعد از اینکه کلی قربون صدقش رفتم اونو روی تخت گذاشتم، دونه دونه بغیه ی پسترای دیگه رو هم با دقت بدون اینکه گوشه ای شون تا بخورده از رو دیوار کندم ، قاب عکسی رو که روی میز کنار تختم بود و واسه آخر گذاشته بودم،عکسی از کامران بود که خودم قابش کرده بودم ، عکسی که به جای کامران به همه ی درد و دلای من گوش می کرد اون شاهده همه ی دلتنگیام و غصه هامو سختیایی که کشیدم بود ، شاید حرف نمی زد ولی نگاهش واسم دلداری بود ، نگاهی به اتاقم انداختم که حالا بدون کامران هیچ زیبایی نداشت!جای عکسا رو دیوار کاملا مشخص بود وبا دیدن این بیشتر از همه دلم می گرفت.....
از اتاق اومدم بیرون و محکم درو پشت سرم بستم ، مهسا به دره اتاقش تکیه داده بود و سرش پایین بود که با نزدیک شدنه من نگاهشو بهم دوخت ، شده بود عینه بچه ها ! مهسا:دیگه از اتاقم خوشم نمی یاد – آخی....واسه چی عزیزم؟ - اخه....آخه دیگه هومن اونجا نیست! – مهسا جان هومن تو قلبه تواِ! چندتا عکس بودن و نبودنشو تعیین نمی کنه ، تو هر جا هستی هومنم همون جاست!اون همیشه با تواِ مگه نه؟ لبخندی زد و گفت :آره همیشه باهامه!ولی هیچ کس غیر از تو اینو باور نمی کنه...
با همه ی اینا یه جورایی ته دلم می گفت حق با مهساست!آره....منم دیگه اتاقمو دوست نداشتم....یا بهترش اینه که دیگه اتاقم جایی نبود که توش احساسه ارامش کنم و دلتنگیامو باهاش شریک شم.... ولی خب ما مجبور بودیم این کارو کنیم ....به خاطر مامان و بابا!یادمه به مامان قول داده بودیم که دیگه زندگیمنو رو کامران و هومن نذاریم ما طوری وانمود کرده بودیم که دیگه اونا رو گذاشتیم کنار و به خواسته ی مامان بزرگ شدیم، اگه می ریم امریکا فقط به خاطر ادامه ی تحصیله و بس! ولی اگه می اومد وبازم اتاقامون پر از عکسای کامران و هومن مطمئنا همچی رو می فهمیدن.
اون روز هیچ کدوم از کلاسامونو نرفتیم ولی عوضش همه ی شهرو گشتیم و شب با یه عالمه خرید برگشتیم خونه.
انقدر راه رفته بودیم که دیگه پاهام هیچ حسی نداشت اصلا انگار مال خودم نبود!همه ی چیزایی که خریده بودیمو وسط اتاق گذاشتیم و خودمونم یکم کنار تر از اونا روی زمین ولو شدیمو و خوابیدیم.صبح که بیدار شدم....البته صبح که چه عرض کنم منظورم همون ظهره!مهسا هنوز خوابیده بود تو اشپز خونه رفتم و یه چیزی خوردم که کم کم سر و کله ی مهسا هم پیدا شد و همین طور که تلو تلو می خورد وارد آشپزخونه شد و وسط خمیازش گفت:صبح بخیر.آخ..آخ هنوز پام درد می کنه انقد راه رفتیم – صبح بخیر.بی خود!امروز خیلی کار داریماااا هر چقد بهونه بیاری فایده نداره – آخه خواهرم دلت می یاد من.... –ببین سعی نکن منو احساساتی کنی!زود باش یه چیزی بخور پاشو بیا . رفتم سراغ خریدایی که کرده بودیم درسته خیلی خسته شدیم واین طرف و اون طرف رفتیم ولی واقعا به خستگیشم می ارزید چون از همه ی چیزایی که خریدیم راضی بودم مهسا ام اومد و دوتایی شروع کردیم به چیدنه وسایل . خریدامون شامل دوتا آباجور و یه تابلو ی خیلی خوشگل و یه مجسمه ی تک و شیک واسه میزه گوشه ی اتاق و یکم از این طور چیزا می شد بعد از اینکه هر کدوم از اونا رو گوشه ای جا دادیم یکم عقب رفتم و نگاهی به کل خونه انداختم...نه!...دکوراسیونش به نظرم جالب نمی یاد!....من:مهسا چطوره یکم وسایله خونه رو جا به جا کنیم نه؟ - آره فکر کنم باید خیلی سلیقه به خرج بدیم ، دلم نمی خواد مامان ازمون ایراد بگیره!- منم واسه همین می گم...دوست ندارم با خودش بگه چه دخترای بی عرضه و بی سلیقه ای بار آوردم! – پس حاضری؟ - بـــــــلـــــــه! .این جوری شد که دوباره افتادیم به جونه خونه و به کلی همه جا رو بهم زدیم ، بیشتر از صد بار مبلا رو این طرف و اون طرف کشوندیم، جای میز ناهار خوری رو عوض کردیم ، تلوزیون وجا به جا کردیم و...
انقد این کارو ادامه دادیم تا ساعت طرفای 7 و نیم 8 شب بود که هر دومون از خستگی چاهارزانو وسط پزیرایی نشستیم جالب اینجا بود بعد از این همه جابه جا کردن دوباره همه چیزو دقیقا مثل اولش چیدیم! من:می گم خیلی خوب شد دیگه....بسه نه؟! مهسا درحالی به زور خودشو از روی زمین جمع و جو می کرد با آه و ناله گفت :چه خوب شده باشه چه نه من که دیگه دست به چیزی نمی زنم! حواست هست هنوز ناهارم نخوردیم؟- آره اتفاقا خیلی گشنمه!الان زنگ می زنم یه چیزی بیارن
بعد از اینکه غذامونو خوردیم مستقیم به سمت اتاقامون رفتیم و خوابیدیم.
صبح فقط وقت کردیم یه دوشه سرسری بگیریم و واسه رفتنه فرودگاه حاضر شیم من:مهسا بــــــــــــدو دیر شد!خاله منو کشت انقد زنگ زد – اومدم ...اومدم – نیم ساعته همینو داری می گی! – به جونه خودم دو دققه دیگه پایینم . بگذریم که دو دقیقه ی مهسا یه ربع شد ولی بالاخره راه افتادیم،اول رفتیم جلوی خونه ی خاله اینا و بعد با خاله و شاهین به سمت فرودگاه راه افتادیم .
تو سالن فرودگاه ایستاده بودیم که مامان و بابا رو دیدم ، مثل دیوونه ها دسته گلی که دستم بود و پرت کردم محکم تو بغل مامان رفتم ، فقط بوش می کردم....دلم برای بوی مامانم یه ذره شده بود....مامان اشک می ریخت و منو سفت تو بغلش نگه داشته بود ، بعد از اینکه از بغل مامان بیرون اومدم چشمم به بابا خورد که کنارش ایستاده بود ، با همون مهربونی و ابهته مخصوص به خودش ولی چیزی که واسه اولین بار می دیدم این بود که...........بابا داشت گریه می کرد! صورتش خیسه خیس بود....تا حالا اشک ریختنشو رو ندیده بودم.....راستش اصلا فکر نمی کردم دور بود از ما انقد اذیتش کنه.....سرمو بغل گرفت و پیشونیمو بوسید ، دیگه از گریه به هق هق افتاده بودم چقد تو آغوشش احساسه امنیت می کردم انگار دیگه از هیچی نمی ترسیدم هیچی!-بابا جونم دلم برات خیلی تنگ شده بود خیلی زیاد!- منم همین طور عزیزم
همه با هم به سمت خونه ی ما راه افتادیم ، چقد از اینکه مامان و بابا همراهمون بودن احساسه رضایت می کردم یه جورایی خیلی چیزا با بودنه اونا عوض می شد که کوچکترینشون رفتارای شاهین بود! البته از اون شب به بعد منو مهسا خیلی با شاهین سرد بر خورد می کردیم و با وجوده معذرت خواهیش بازم باهاش یه جورایی سر سنگین بودیم ولی اونجا چون مامان و بابا هم بودن کلی به حسابه خودش آقا شده بود مثلا رفتاراشو عوض کرده بود . خیلی زود به خونه ما رسیدیم وقتی جلوی خونه از ماشین پیاده شدیم مامان یه نگاهی به خونه انداخت و گفت : چه خونه ی خوشگلـــــــی! این که سلیقه ی باباتونه ولی بریم تو ببینم خودتون چی کار کردین! نگاهی به مهسا انداختم ، دقیقا همون طور که تصورشو می کردیم واسش اهمیت داشت.....فقط خدا کنه خوشش بیاد!.....وقتی وارد خونه شدیم منو مهسا فقط رو مامان زوم کرده بودیم ابروهاشو بالا انداخت و گفت:خوبه....خیلی خوبه!دخترا واقعا که اینجا رو خیلی قشنگ درست کردین ، آفرین! خاله هما:تازه کجاشو دیدی!فک نکنم خودتم بدونی چه دخترای هنرمندی تربیت کردی تو آرایشگاه انقد کارشون خوبه که همه ی مشتریا سراغشونو می گیرن .مهسا:وای خاله جون دیگه خجالتمون نده! اونا رو که دیگه شما یادمون دادین
همه نشستن و منو مهسا مشغول پذیرایی شدیم و بعد رفتیم آشپزخونه تا ناهار درست کنیم، مثل همیشه به محضه اینکه وارده آشپزخونه شدم یاده قورمه سبزی افتادم ، کامران هیچ وقت نبود ولی من همیشه واسش قرمه سبزی درست می کردم و این شامل اون روز هم شد .گاهی متوجه ی نگاهای تحسین آمیزه مامان و بابا می شدم که نشون می داد از ما راضین .
دقیقا از همون لحظه ای که وارده خونه شدن تلفن مدام زنگ خورد فامیلا که از اومدن مامان و بابا با خبر شده بود پشت سر هم زنگ می زدن و خوش آمد می گفتن و همشون از این می پرسیدن که کی مامانیانا سرشون خلوته تا اونا دیدنشون بیان از اونجایی که ماها خیلی سال بود از هم دور بودیم و خودم شخصا آخرین باری که اونا رو از نزدیک دیده بود بر می گشت به ده ، دوازده ساله پیش قرار شد همگی آخر هفته خونه ما بیان که هم مامانیا رو ببینن و هم بعد از سالها بتونیم همه رو دوره هم جمع کنیم...خب....بر گردیم به همون روز اول!بعد از اینکه نهار خوردیم خاله و شاهین رفتن ، بابا هم رفته بود دوش بگیره و منو مهسا که کنار مامان نشسته بودیم یه لحظه ای ساکت نمی شدیم ....نمی دونم....انگار دلم می خواست تمام اتفاقایی رو که تو اون چند وقت افتاده بود براش تعریف کنم....درست نمی دونم چقد پیشه هم نشستیم و بدون اینکه متوجه چیزی بشیم باهم حرف می زدیم فقط با صدای غر غر بابا به خودمون اومدیم که گرسنش شده بود و می خواست شام بخوره. منو مهسا بلند شدیم بریم تو آشپزخونه که مامان جلومونو گرفت مامان:بشینین ببینم ، حالا که من اومدم دیگه لازم نیست شما کار کنین من:واااای مامان این چه حرفیه!شما بشین ما خودمون درست می کنیم مامان:امکان نداره....می خوام تلافیه این همه وقتی که خودتون کاراتونو کردین در بیاریم....آخ که دلم لک زده واسه اون موقعه هایی که خودم براتون غذا درست می کردم!
خلاصه به اصرار مامان منو مهسا دست به سیاه و سفید نزدیم و مامان به قوله خودش تلافیه مدته نبودنشو کرد یا بهتر بگم منو مهسا رو دوباره بد عادت کرد
فردای اون روز واسه خریدایی که مامان و بابا داشتن بیرون بردیمشون ، توی مسیر باید از جلوی خونه ی کامران و هومن رد می شدیم ، اصلا انگار اون خیابون بوی کامرانو می داد اینکه بخوام احساساتمو کنترل کنم خیلی برام سخت بود اولین بار بود که موقعه رد شدن از اونجا منو مهسا انقد ساکت بودیم ولی دیگه جلوی چشمامونو نمی تونستیم بگیریم،هر دو به خونه ی اونا خیره شده بودیم البته انقد این کارمون تابلو بود که مامان و بابا هم زمان مسیر نگاهمونو دنبال کردن و یکم با تعجب به خونه ی اونا نگاه کردن توی همون لحظه کامران از در خونه بیرون اومد که از شانس ما مامان اونو دید با تعجب خیلی زیاد با عجله گفت:اِاِاِاِ....وایسا وایسا...بچه ها این....این....کامران نبود؟ من که بد جوری هول برم داشته بود پامو گذاشتم رو گاز و خودمو به نشنیدن زدم ولی مامان انقد اصرار می کرد که چاره ای جز ایستادن نداشتم!خیلی جلو تر ترمز کردم و گفتم:کی؟کامران کیه؟-کامران دیگه!کامران و هومن – آهااااا....نه بابا مامان جان خیالاتی شدی ، آخه کامران اینجا چی کار می کنه! – ولی من دیدمش!خودش بود مهسا:نه مامان جونم اون نبود که فقط شبه اش بود....هر کی موهاش بلند باشه که کامران نمی شه!
خلاصه به هر نحوی بود به حسابه خودمون مامانو قانع کردیم و راه افتادیم ولی بگذریم که موقعه برگشتن چپ چپ خونه ی اونا رو نگا می کرد و باز گیر داده بود که خوده کامرانو دیده
خیلی زود آخر هفته رسید و ما از صبح مشغوله تدارک واسه مهمونی بودیم


